خرید بک لینک

هیچگاه ندیدم که پدردر حضور ما بچهها، گونه مادرم را ببوسد. ایضآ هیچگاه جر و بحث احتمالیشان را هم ندیدم. به همین خاطر همیشه فرض را بر این میگذاشتم که آن دو همیشه با هم سازگارند...

میزان مشق شب را همیشه پدر تعیین میکرد. معمولآ دو برابر آنچه که معلم میگفت. من تنها محصلی بودم که در سال اول ابتدایی دو دفتر مشق داشت. گاهی اوقات همانطور که من روی فرش دراز کشیده و مشغول نوشتن مشق سهمیه معلم بودم، نگاهی سخاوتمندانه از بالا به من انداخته و سهم آن شب خودش را میبخشید. وه که خواب آن شب چقدر لذت بخش بود...

اجبار و بعدها اصرار مداوم او به من برای یادگیری زبان انگلیسی، سالهای متمادی کابوسم بود و در اوج بلوغ، ایراد گرفتن از دستخطم از سوی او تمامی نداشت. گرچه کمی بعدتر، دستخط من از دستخط خودش بهتر شده بود. و من این ارتقاء کیفیت را نه به حساب تأثیر تذکرات، بلکه به حساب رقابت با او و اثبات توانایی گذاشتم...

هیچگاه نشد که در دوران کوتاهی از نوجوانیام که دیپلم را گرفته و بلاتکلیف انقلاب فرهنگی بودم، پدرم منِ سرخوردهِ این توقف ناخواسته را راهنمایی کرده یا وادار به کاریابی یا عزیمت به خدمت سربازی کند...

در عوض وقتی برای اولین بار فهمید که سیگار میکشم، به طرد از خانه تهدیدم کرد، زیرا او هم مثل هم نسلها,یش سخت معتقد بود که فساد از سیگار شروع میشود...

نوع و رنگ لباسی که باید میپوشیدم، طبق اصولی بود که او و هم نسلها,یش میپنداشتند باید آنگونه باشد. سر همین قضیه و بعد از دو بار تذکر، زانوی یکی از شلوارهایم را که نمیپسندید با قیچی پاره کرد تا دیگر مخالف پسند او نپوشم. رفتاری به سبک و سیاق کلانترهای محل برای تحقیر کفتربازان آن زمان که موهای سرشان را با ماشین اصلاح چهارراه میزدند...

وقتی نوارهای صوتی نمایشنامه شهر قصه را از محل پول توجیبی خودم به پنجاه تومان خریدم، انگار که پولم را دور ریخته باشم، از سوی او و جمع هم نسلها,یش شماتت شدم...

یکبار وقتی مادرم مرا که مشغول خواندن کتابی از مجموعه کتابخانه کوچک طاقچه اتاقمان بودم دید، ناگهان کتاب را از دستم کشیده و گفت که حق ندارم کتابهای مضره بخوانم. من آنزمان معنی مضره را نفهمیدم ولی فهمیدم که نباید آن کتاب را خواند. بعدها که معنی مضره را فهمیدم، نفهمیدم که اصلآ چرا کتابی که نباید خوانده شود در کتابخانه وجود داشت.

هرگاه موسیقی پاپ مورد علاقه ما جوانها از رادیو یا تلویزیون پخش میشد، پدرم آنرا خاموش کرده و یا نهایتآ صدایش را کم میکرد. با سوز صدای مرضیه و دلکش دلخوش بود. مثل بقیه هم نسلها,ی با شادی غریبهاش...

.

اما من م تفاوت,م، مثل هم نسلها,یم...

همسرم را در طول روز و چندین بار به بهانههای مختلف، در حضور بچهها در آغوش گرفته و گونهاش را میبوسم.

پسرم را ترغیب به خدمت سربازی و اشتغال کردهام و وقتی برای اولین بار و ناگهانی فهمیدم که سیگار را تجربه میکند، فی البداهه برخوردی را که آرزو داشتم ایکاش با من میشد انتخاب کرده و با چند جمله قضیه را خاتمه دادم. گفتم چون خودت شروع کردی، خودت هم باید خاتمه بدهی. من پند و اندرز میدهم، اما هیچگاه جبارانه نقش بازدارنده را ایفا نخواهم کرد، که اگر کردم، مثل من دههها پنهان از پدر خواهی کشید...

هیچیک از فرزندانم را به هیچ درسی اجبار نکردهام، اما بارها گفتهام که هر انسانی باید برای امرار معاش در یک فن تخصص داشته باشد، خواه صافکاری و مکانیکی اتومبیل باشد، خواه مهندسی صنایع یا دکترای فیزیک کوانتوم...

وقتی مادرشان دلسوزانه و مدبرانه هنگام خرید لباس بچهها رنگ و مدل دیگری بر خلاف سلیقه شان پیشنهاد میدهد، اگر من هم آنجا باشم توصیه میکنم که آنها را به حال خودشان گذاشته و فقط در مورد جنس و دوام لباس نظر بدهد. سابقه این توصیه، از زمان کودکی بچهها تا همین امروز است...

به برکت تکنولوژی و استقلال در استفاده از نوع وسایلی که فیلم و موسیقی پخش میکنند، هرکدام از بچهها به سلیقه و وسیله خودشان مشغولند. در این بین بارها پیش آمده که برای صدای نسبتآ بلند موسیقی و مزاحمت احتمالی برای همسایهها به آنان تذکر دادهام، اما نه برای سبک موسیقی و خواننده آن که شاید مورد پسند من نباشد...

.

تنها چیزی که هنوز بر سر استفاده دموکراتیک از آن تفاهم نداشته و معضل کلی جامعه ماست، همانا روشن یا خاموش بودن کولر در طول تابستان، و درجه حرارت شوفاژ یا بخاری در زمستان است که نسل جدید و قدیم هم نمیشناسد...

برچسب: نویسنده: مبین مرادیان تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 10:17

صفحه بندی