ساعت هفت و نیم بیدار شدم. اهل منزل هنوز خواب بودن. دست و رویی شستم و کتری رو روی اجاق گذاشتم واسه نسکافه. یه نگاه به موبایلم انداختم که هیچ خبری نبود. فنجون نسکافه داغ رو گذاشتم روی میز کنار دستم تا کمی از حرارت بیوفته. مشغول کتاب نیم خونده "سفر روس" آل احمد شدم. به جرأت تابحال ده بار خوندمش اما هر بار برام جذابیت خودشو داره. چند صفحه که خوندم، چشمام شروع کرد به سوزش. غیر از نیاز به تعویض عینک، کاغذ کتاب هم به مرور زمان زرد شده و نور رو بخوبی انعکاس نمیده. واسه همین به چشمام فشار میاد. کتاب رو گذاشتم کنار و آروم آروم نسکافه رو مزه کردم. بعدش رفتم تو تراس و یه نخ سیگار گروندم. هوای اول صبح بنظرم غبار آلود اومد. وقتی برگشتم داخل عهد و عیال بیدار شده بود و داشت کتری رو دوباره روی اجاق میگذاشت. سلام و صبح بخیری گفتیم و آروم بغلش کردم. سربند یه ماجرای ناراحت کننده بیرونی، از دیشب کمی مغموم بود. ازم پرسید صبحانه خوردم یا نه، که گفتم نه. صبحانه نان لواش و پنیر و گردو آورد. پشت بندش یه چای خوش طعم سیلان. هیچوقت نشده که چایی رو بدون قند بخورم حتی اگه قبلش گز اصفهان یا سوهان قم خورده باشم. اما این چایی بقدری خوش طعمه که نیاز به قند نداره. از سر بازار وکیل خریدم به کیلویی 76 تومن. بنظرم هر از گاهی باید بخودمون حال بدیم!
صبحانه که تموم شد، به مصداق جمله معروف "تنها کسی که از نشستن به موفقیت میرسه مُرغه!" قصد کمی پیاده روی کردم. از عیال پرسیدم: چیزی از بیرون نمیخوای؟ که در جوابم گفت از نون فانتزی محل یه چند تایی نون باگت بخرم واسه ناهار ظهر. جاتون خالی، میخواد کتلت درست کنه. گفتم: این نونوایی انگار جوش شیرین زیاد استفاده میکنه. نونهاش خیلی سبک و پفکی هستن. به شاپسر بسپار با ماشین بره و از ستارخان بخره که هنوز نونهاش مزه میده.
شلوار و کفش راحتی پوشیده و چون هوا کاملآ ابری بود کاپشن و کلاه کشی رو هم پوشیدم. اما وقتی بیرون رفتم هوا آنچنان سرد نبود. شروع کردم به راه رفتن و هر از گاهی دستهام رو از پشت بهم قلاب میکردم که به کمرم خیلی فشار نیاد. مدتی رفتم و رفتم تا اینکه نشستن روی نیمکت پیاده رو مطلوبم شد. روبروی یه نمایشگاه اتومبیل تعطیل که از پشت شیشه سکوریت، داخلش چند تایی ماشین مدل بالا دیده میشد. تراس آپارتمانهای بالای نمایشگاه هم دیدنی بود. گلدانهای گل و قفس پرنده، بی هیچ رخت و لباس آویزانی.
کمی که گذشت، یه ماشین وطنی مدل پایین با وضع و ظاهری مستهلک و گل آلود کنار خیابون پارک کرد و دو تا پیرمرد حدودآ شصت و پنج ساله پیاده شدن. کت و شلواری معمولی پوشیده و تسبیح دانه درشتی دستشون بود. یکیشون سلامم کرد و صبح بخیری گفت که جواب دادم. بعد هر دوتاشون بطرف نمایشگاه رفته و کف دو دست رو دو طرف صورتشون گرفته و به شیشه چسبوندن تا داخل رو بهتر ببینن. بعد از نظاره، کمی عقب کشیدن و ظاهر نمایشگاه را برانداز کردن. عرض پیاده رو آنقدر زیاد بود که صحبتهاشون رو نشنوم. اما هر چه بود وضع ظاهر و ماشینشون نه به خرید ماشینهای داخل نمایشگاه میخورد و نه به خرید یا اجاره همچه ملکی. طولی نکشید که سوار شدن و همینکه گاز دادن، جوانی افغانی با لباس بلوچی از راه رسید و قفل در رو باز کرده و رفت داخل و دوباره از پشت بست. توی دستش کیسه پلاستیکی بود که مختصر خریدی کرده بود. من فقط تخم مرغهاش رو دیدم.
هنوز نشسته بودم که مردی تقریبآ همسن خودم با لباس و کفش ورزشی از چند قدمی سلامم کرد و احوال پرسید. کنارم نشست و گفت: کجایی آقا، کم پیدایی. کمی نگاهش کردم و گفتم که بجا نمیارمش. پرسید مگه شما نگهبان این نمایشگاه نیستی؟ گفتم خیر، اومده بودم پیاده روی که اینجا نشستم تا کمی خستگی در کنم. عذر خواهی کرد و گفت که با دیگری اشتباه گرفته. بعد شروع کرد به سئوال کردن. اینکه کفشی که پوشیده بودم راحت هست یا نه، شغلم چیه، تا کجاها پیاده میرم و چند سالمه و از این قبیل. جواب اولی رو مثبت دادم، دومی رو گفتم برای چی میخوای بدونی، و سومی رو هم گفتم تا جایی که کمرم درد بگیره و چهارمی رو هم گفتم که تقریبآ هم سنیم!!! بعد که دید از این امامزاده نوری تابیده نمیشه، از خودش گفت که کارمند بازنشسته بانک هست و... ال و بل و جیمبل!
وقتی خداحافظی کرد و رفت، منم بلند شدم و قصد برگشتن کردم. هوا بدجوری تنگ بود و معلومم شد که واقعآ گرد و غبار رقیقی توی هوا معلقه. دیروز عصر هم که رگباری چند دقیقهای زد، شیشه پنجرهها کمی گل آلود شدن. سر راه توی شیشه دودی یه مغازه خودمو برانداز کردم، ظاهرم خیلی شبیه به نگهبان روزهای تعطیل یه نمایشگاه اتومبیل نبود. از سوپری محل دو پاکت سیگار خریدم و برگشتم خونه. از توی راهرو صدای همزن رو شنیدم. وارد که شدم عیال داشت کیک درست میکرد، همزن رو خاموش کرد و گفت: زود برگشتی؟
برچسب:
نویسنده: مبین مرادیان