حدود دو سه ماه قبل، برای اولین بار در عمرم یکه و تنها و بی یار و یاور سوار مترو شدم! حکایت از این قرار بود که در اون ایام آشفتگی، یه روز تو خنکای پیاده رو و بدون مقصد و هدف مشخصی راه میرفتم که یهو ایستگاه مترو نظرم رو جلب کرد. البته قبلآ بارها و در جاهای مختلف، ایستگاه مترو دیده بودم اما نه نیاز به سوار شدن داشتم و نه حس کنجکاوی. از شما چه پنهون یه خوف رقیقی از ناآشنایی با سیستم هم داشتم که جلوی پا پیش گذاشتنم رو میگرفت. اما اون روز به صرافت افتادم که به این ضعف! غلبه کنم و حداقل برم پایین و ریخت و قیافهاش رو ببینم.
بسم الهی گفتم و عین پیرمردهای تقریبآ شصت ساله، از شصت تا پله رفتم پایین. حالا نگو اونطرف پله برقی و آسانسور هم هست که من ندیدمش. به سالنی رسیدم که چندین راهرو و معبر و پله برقی داشت و من عین لُر دوغ ندیده و اصفهانی گز نخورده، اول یه دل سیر اطراف رو تماشا کردم. چون ایستگاه ابتدای مسیر بود، قطار هنوز منتظر بود و خور خور خفیفی میکرد. سریع تمام تابلوها و اطلاعیهها رو خوندم که یه وقت ناشی بازی در نیارم و آدمهای دور و برم نفهمند که برای اولین باره اومدم این پایین.
در حال خودم بودم که یه خانمه اومد طرفم و پرسید: ببخشید آقا، از کدوم طرف باید برم بالا که طرف خیابون فلان باشه؟ آقا منو میگی، هاج و واج اول به یمین و بعد به یسار نگاهی انداخته و صادقانه و ناچار گفتم: والا خودمم بار اوله اومدم مترو، اما بنظرم...؟ طبق GPS ذهنی که داشتم یه راهنمایی کردم که خوشبختانه درست از آب در اومد و خلاص شدم.
بعد از کمی مکاشفه، کاشف بعمل اومد که باید اول بلیط بخرم! کمی صبر کردم که دکه بلیط فروش از آدمای دور و برش خلوت بشه و بعد رفتم جلو و باز هم صادقانه گفتم که بار اوله اومدم مترو، چکار باید بکنم؟ آقاهه کمی نگاهم کرد و پرسید: کارت اتوبوس داری؟ که گفتم نه. گفت: پس باید یه توکن! هزار تومنی بخری و بندازی توی قلکی که توی دروازه روبرو هست تا باز بشه و بتونی رد بشی.
حالا توکن چیه، یه ژتون پلاستیکی مخصوص گیت ورودی. طرف خیال کرده بود ما کم فیلم دیدیم یا اصلآ ندیدیم که داشت اینجوری راهنمایی میکرد. نخیر برادر، اون موقعی که شما به سیب زمینی میگفتی دیب دیمینی، ما دوزاری مینداختیم تو قلک تلفن عمومی...
یه دو هزار تومنی گذاشتم جلوش و گفتم پس قربونت دو تا ژتون بده. گفت: مگه دو نفر هستین؟ گفتم نه، اون یکی رو واسه برگشتن میخوام. خندید و گفت: واسه برگشتن باید از همونجا توکن! بخری...
خلاصه تا اینجا که خفّت خالی شد.
ژتون رو انداختم تو قلک و دروازه باز شد و رفتم طرف قطار و سوار شدم. اونایی که قبل از من اومده بودن، بصورت متفرقه نشسته و هنوز جای زیادی برای نشستن بود. گرچه آقاهه توی بلندگوی ایستگاه اعلام کرده بود که: بانوان محترم، واگنهای ابتدا و انتهای قطار مخصوص شما میباشد، اما زن و مرد قاطی نشسته و هر کس به کار (موبایل) خودش مشغول بود. فقط من عین صمد آقا که به شهر رفته بود، در و دیوار رو وارسی میکردم.
اول از همه تابلوهای راهنما و LED مسیر و ایستگاهها رو نگاه کردم که از مقصد غافل نشم و سر از ترکستان در نیارم. مقصد؟ هنوز تصمیم نگرفته بودم چون نمیدونستم مسیر از کجا تا کجاست و کجاها توقف داره. با دوربین موبایلم از تابلوی بالای در عکس گرفتم و نشستم به بررسی کردن ایستگاهها. دیگه حسابی معلوم همه شد که بار اوله سوار مترو شدم.
کمی بعد سه بار صدای دیلینگ اومد و درها بسته شد و قطار عین ماشینهای دنده اتوماتیک راه افتاد. خانمه هم مرتب توی بلندگو ایستگاههای بعدی رو اعلام و دل آدما رو قرص میکرد. حتی میگفت که قراره تو ایستگاه بعدی در از کدوم طرف باز بشه. جل الخالق... قطار یواش یواش شلوغ شد و من میدیدم که غیرت واگذاری صندلی به آدمهای مسن و بانوان هنوز در جوانترها وجود داره.
سرتون رو درد نیارم، ایستگاه زندیه پیاده شدم و با توجه به تابلوها، از خروجی مورد نظرم اومدم بالا و پیاده رفتم طرف مجموعه وکیل و تا ظهر که دوباره با مترو بطرف خونه برگردم، خودمو مشغول جریان شلوغ اما دلچسب اون محیط کردم.
.
.
ضمنآ برای تست و اطمینان خودم از کپی برداری روباتیک در سایتهای دیگه مینویسم که وبلاگ اصلی www.tanhaee40.blogfa.com هست. حالا نه اینکه خیلی هم تحفه هستیم، والّا...
برچسب:
نویسنده: مبین مرادیان