با این وضعی که پیش آمده و تلفاتی که تا بحال دادیم، طبق تجارب شخصی (ابتلا به آنفلوآنزا در ایام کودکی) و توصیه اطباء گرامی در حال حاضر، سعی کردم مدتی از مصافحه و معانقه و حداقل از دست دادن با غریب و آشنا خودداری کنم، مبادا که ویروس احتمالی اشاعه پیدا کند.
به مصداق ناله "درد هجری کشیدهام که مپرس" هنوز آن دوره بیماری که حدود پنجاه سال قبل به جانم افتاد از یادم نمیرود. آنچنان دردی تمام بدنم را فرا گرفته بود که نمونهاش را تابحال تجربه نکردهام. با امکانات کم آنزمان و ناشناخته بودن بیماری، روزی دو بار تزریق عضلانی در عضلاتی که از شدت درد توان برخاستن از بستر هم نداشتند چه رسد به اینکه مسافت خانه تا تزریقاتی را نیم ساعت پیاده طی کنند.
خلاصه کلام اینکه تصمیم گرفتم کمتر از خانه بیرون بیایم و کمتر از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنم و طبعآ کمتر با دیگران دست داده و یا روبوسی کنم. این شد که وقتی کسی دستش را بطرفم دراز میکرد، بجای دست دادن، مشتم را جلو میآوردم، طوری که طرف هم مجبور میشد دستش را مشت کرده و بعد با ضربه کوچکی عمل دست دادن را به سبک رپ انجام دهیم.
عکس العملهای دوستان و آشنایان و غرباء برایم جالب بود. اکثرشان اول جا میخوردند، بعد تفهیم میشدند، بعد ناچارآ مشت به مشت میسائیدند، و آخرش هم معلوم بود که کمی دلخور و ناراضی هستند. یکیشان هم درآمد که: مگر جزام دارم که اینطور دست میدهی؟!!
آنوقت مجبور میشدم برایشان توضیح دهم و بشکافم که این بیماری شوخی بردار نیست و من قبلآ دچار شدهام و شاید الآن من ناقل باشم و خودم ندانم و خدای نکرده شما هم وابگیرید و...
چند روزی به همین سبک و سیاق پیش رفت، اما با عکس العمل دوستان، دیدم که اگر دوباره آنفلوآنزا بگیرم بهتر است از اینکه آنها را از این عمل دلگیر کنم. در دیدارهای بعدی، طبق روال معمول دست دادن شروع شد، اما دلم میخواست آنها درک منطقی تری نسبت به قضیه داشتند و به اینکه "هر چه از دوست رسد نیکو نیست" باور داشته باشند.
برچسب:
نویسنده: مبین مرادیان