وقتی که بچه بودم، صلابت و شخصیت اکثر مردهای دور و برم را بسیار دوست میداشتم. در عین سختیهای مربوط به دوران خودشان، همیشه قامتی استوار و سینههایی ستبر داشتند. صدایشان محکم و لحن شان آمرانه بود، اما به موقع، کلماتشان سرشار از محبت میشد. دستهای زبرشان هنگام کشیده زدن مانند پتک و هنگام دست به سر کشیدن، لطافتی وصف ناپذیر داشت.
همیشه کت تک میپوشیدند و اگر هوا گرم میشد آنرا تا کرده روی ساعد دست میانداختند. بوی توتون سوخته که از چوب سیگار توی جیب کُتشان بیرون میزد، مردانگی را دو چندان میکرد. همیشه کمی سکه خُرد برای کمک روزانه به فقیران در جیب داشتند و آنهایی که کمی متمول بودند، ساعت جیبی خودشان را با زنجیر به دکمه جلیقه وصل میکردند. کفشهایشان سنگین بود و کمربندشان پهن و ضخیم. هنگامی که از محل کارشان به خانه برمیگشتند، معمولآ خریدهای روزانه و مردانه را انجام داده و به خانه میآوردند.
خلاصه اینکه تمام قد مرد بودند و فقط سالی یکبار کوله بار غمهای تلنبار شدهشان را در عزاداریها و در حالی که دستمالی روی صورت گرفته بودند خالی میکردند.
اما همین مردهای محکم و استوار، خواسته یا ناخواسته و به حکم عرف، تمام امور خانه و تربیت فرزندان را به همسرانشان سپرده بودند. چرا که بخوبی میدانستند با تمام مردانگیشان از پس مدیریت داخلی خانه و خانواده بر نخواهند آمد.
کنترل ارزاق داخل گنجه و فراهم کردن غذای روزانه با حداقل داشتهها، تمیز بودن خانه و کاشانه و هر چه که در آن بود، مراقبت و تربیت بچههای قد و نیمقد، حفظ ظاهر و آبروی خانواده در بین در و همسایه و فامیل، کوتاه آمدن در مقابل تحکم های همسر، غصه خوردنهای بیشمار پنهانی و گریه کردنهای توی مطبخ به هنگام خرد کردن پیاز، همه و همه باعث میشد که آن مادران و آن کدبانوها را بیشتر دوست داشته باشم.
بخاطر آوردن نام مادران و زنانی مثل سوسن، راضیه، منیژه، بتول، خدیجه، عصمت، فرح، زری، محترم، معصومه، شهلا، پری، حاجیه، و... که مردانه تر از مردهایشان بار سنگین زندگی را تحمل میکردند، برای من با احترام و قدردانی خاصی همراه است.
این روز و هر روز بر تمام مادران و زنان دوست داشتنی مبارک باد.![]()
برچسب:
نویسنده: مبین مرادیان