هر چند روز یکبار، گذارم به مجموعه زندیه میافتد. هم بخشی از کارم در آن دور و بر است و هم از گشتن در آن محیط لذت میبرم. یک تیر و چند نشان میکنم که اصلش پیاده روی طولانی است. گاهی برای کنجکاوی و گاهی برای دیدن یک خانه قدیمی بازسازی شده، کوچه پس کوچهها را میگردم. ضمنآ بازار پراکنده سکه فروشهای عتیقه را هم دید میزنم.
بنظرم هر چه از شمال شهر به جنوب نزدیکتر شویم، اصالت زندگی و جنب و جوش مردم محسوس تر و خالصانه تر است. از غرور و پز و خودنمایی آنچنانی خبری نیست. هزار تومانش ده هزار تومان میارزد. میوههای میوه فروشها علیرغم ظاهرشان خوشمزه ترند. نانها معطر و رفتار آدمها خودمانی است.
یکی از این روزها و طبق روال، عازم آنجا شدم. اولین کارم خرید نیم کیلو اسپند از یکی از عطاریهای معروف بازار وکیل بود که قوم و خویش پدر عیال هم هست. گرچه تمام ادویه جات خودمان را از آنجا میخرم، اما اینبار سفارش مادر عیال را بجا آوردم. بعدش سری زدم به یکی از دستفروشهایی که هر چیز عتیقه سبک وزن و کم حجمی را خرید و فروش میکند. دو سه تا سکه نو و براق از اول دوره جمهوری برایم نگه داشته بود. چانه مختصر و دوستانهای زدیم و خریدمشان. عتیقه فروش مرد خوبی است. ساده و قانع. همین باعث شده که نسبت به هم لطف دوجانبه داشته باشیم. گاهی اوقات او غیر از معاملاتی که داریم، چیزی را به من هدیه میدهد و گاهی من از داشتههایم چیزی برای او میاورم که بفروشد یا خودش استفاده کند.
راهی سرای مشیر شدم که از مسافر و توریست و مردم شهر حسابی شلوغ شده بود. روی یک نیمکت سنگی نشستم تا کمی خستگی در کنم. هنوز درست و حسابی ننشسته، دو سه تا دختر محجبه با مقنعه عربی و دماغ عقابی و زن میانسالی با چادر عبایی آمدند و قصد نشستن کردند. جابجا شده و برایشان طوری جا باز کردم که راحت باشند. معلوم بود از کشورهای عرب دور و بر آمدهاند. این را از دختری که بغل دستم نشست پرسیدم. گفت که از عمان آمدهاند و اینجا کشور خوبی است و ایران و عمان با هم دوست هستند... و همه اینها به انگلیسی دست و پا شکسته و صادقانه. من هم ضمن تأیید حرفهایش، برای اینکه بداند عمان را میشناسم، اسم سلطانش را آوردم و گفتم که این دوستی سابقه طولانی دارد. و او این وسط همه جملات فیمابین را برای همراهانش ترجمه میکرد.
نمیدانم چرا به دلم افتاد که یکی از سکههایی را که ساعتی قبل خریده بودم به او هدیه بدهم. در حالیکه سکه را بطرفش میگرفتم، گفتم که مجموعه دارم و این هم سکهای مال چهل سال قبل است و هدیه به او. خیلی ساده و بی ریا گرفت و تشکری کرد و گذاشت توی کیف پولش.
به قصد رفتن بلند شدم و مع السلامهای گفتم که خوششان آمد و هر سه چهارتایشان با هم جوابم دادند. توی حیاط دوری زده و به قصد ادامه گشت و گذار وارد چهارسوق پشت سرا شدم.
برچسب:
نویسنده: مبین مرادیان