خمپاره ها کمی دورتر از من، یکی بعد از دیگری به زمین خورده و منفجر میشدند. بچه ها همگی در پناه سنگر بودند، اما من روی سطح شیبدار خاکریز دمر افتاده و سرم را در پناه دستهایم گرفته بودم. نفهمیدم چطور، اما هر چه بود یکهو شد. ساعت هشت صبح خبرش را دادند. بوی تند سوختگی، گرد و غبار و صدای انفجار، اختیارم را سلب کرده بود. حال غریب و مغشوشی داشتم. تا نیمه در قبر فرو رفته و با سر انگشتانم موهایش را که زودتر از موعد جوگندمی شده بود نوازش میکردم. قطرههای اشک شیشه عینکم را مات کرده و دیدم تار شده بود. کلماتی را نجوا گونه بر زبان میراندم. گوشهایم چیزی نمیشنید. اما چرا... شنیدم که کسی اسمم را فریاد کرد. زیر چشمی به سمتش نگاه کردم. یکی از همقطارهای قدیمی با احتیاط سرش را از سنگر بیرون آورده و میخواست که به سنگرش بروم. همزمان دستی شانهام را به آرامی فشار داد تا تسلی بخش باشد و از حالی که داشتم کمی بیرون بیایم. سرم را بلند کردم، یکی از جوانهای رشید فامیل بود که بواسطه قد بلندش، موقع حمل، تابوت را کمی یله کرده بود. سینه خیز بطرف سنگر رفتم. هنوز منگ بودم. بیرون هیاهویی بود، اما گوشهایم چیزی نمیشنید. سکوت عجیبی توی سرم بود. آنقدر با خودم زمزمه کردم و بی هدف به آدمها و اطراف نگریستم که نفهمیدم کی خاک را روی سنگ لحد ریخته و پرش کردند. انگار میخواستم مطمئن باشم که همه حاضران بطری آب خنک گیرشان آمده است. از کلمن توی سنگر لیوانی آب بهم دادند که نوشیدم. از یکی خواستم که از آب معدنی همراهش کمی روی دستهایم بریزد تا خاک و گلاش را بشویم. تازه به فکر افتادم که به صورتشان نگاه کنم، یکیشان اکرم بود، همانکه فریاد کرده بود. دو تای دیگر را نشناختم. بی اختیار داشتم توی جمعیت میگشتم. شاید به قصد دیدن کسانی که سالها بود ندیده بودمشان. نمیدانم... و رد و بدل کردن کلماتی که قطعآ تسلیت از جانب آنها بود و سپاسگزاری از سوی من بخاطر حضورشان. نمیدانم... سر و صدا و گرد و خاک که خوابید از سنگر بیرون آمدم. به خانه که رسیدیم بلافاصله دوشی گرفتم تا شاید از حال برزخی بیرون بیایم. نمیدانم چطور، اما هر چه بود یکهو شد...
برچسب:
نویسنده: مبین مرادیان