امروز صبح برای خرید کلیدهای برق خاصی که در الکتریکی های معمولی گیرم نمی آمد، به خیابان قاآنی که بورس قطعات و لوازم برق صنعتی و ساختمانی است رفتم. حد فاصل دروازه کازرون و چهارراه مشیر. بعد از کمی پرس و جو از دکانداران و گفتن اینکه چه میخواهم، حواله ام دادند به فروشگاه بزرگی که نیازم را با کلیدهای خارجی و با نرخ ارز تورمی تأمین کرد. یک عدد کلید تبدیل و یک عدد کلید دوپُل به هشتاد هزار تومان. چون کار دیگری نداشتم قصد برگشتن کردم. ساعت ده صبح بود و کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بودم. چند قدم بالاتر، پیرمردی دو کیسه بزرگ پر از میوه و سبزیهایی را که خریده بود روی زمین گذاشته و با صدایی رسا که به اختیار خودش نبود به تاکسیها آدرس میگفت. آدرسی دقیق و کامل و مبلغ کرایه هم قطعی و منصفانه. و همانطور که ایستاده بود سر تا پایش از پارکینسون میلرزید. طوری که از فاصله دور هم میشد براحتی لرزیدنش را تشخیص داد. یک پیکان مسافرکش آدرس و مبلغ را که شنید برایش ترمز زد. پیرمرد باز هم با صدای بلند به راننده که دیگر فاصله ای با او نداشت گفت که پیاده شود و کیسه ها را در صندوق عقب بگذارد، که همینطور هم شد. چون مقصدم در مسیر پیرمرد بود من هم سوار شدم. صندلی جلو اشغال بود و من و پیرمرد هر دویمان عقب نشستیم.
مسیر نسبتآ طولانی بود و پیرمرد کنار پنجره نشسته و کماکان میلرزید. پشت چراغ قرمز موتور سواری به راننده مان گفت که کلید را توی قفل صندوق عقب جا گذاشته. راننده هم تشکری کرد و چون چراغ سبز شده بود راه افتاد و منتظر شد که در جای مناسب دیگری توقف کرده و کلید را بردارد. اما پیرمرد که متوجه قضیه شده بود مرتبآ و با صدای بلند به راننده میگفت که بایستد و کلید را بردارد. بالاخره راننده ایستاد و کلید را برداشت. پیرمرد با صدای بلند گفت: حالا خوب شد، خیالت راحت شد و من هم آسوده شدم!
در همین چند دقیقه هم من و هم راننده متوجه حالات روحی پیرمرد شدیم. تنها پارکینسون نبود که آزارش میداد. از آینه به راننده و از زیر چشم به پیرمرد نگاه میکردم. نمیدانستم در این مسیر طولانی، باید منتظر چه چیز دیگری از سوی او باشیم. خوب میدانستم که هیچ تضمینی بر نحوه رفتار و گفتار معمولی از او نخواهد بود. دکمه سر آستینهای بلند پیراهنش بسته و عبارت لاتین "بیگ استار" روی آن دوخته شده بود. کلآ سر و وضعش مرتب بود.
در ترافیک چهارراه بعدی، ناگهان پیرمرد مشتها را گره کرد و دندانها را بهم فشرد. رو به پایین خم شد و انگار که توی رینگ مبارزه باشد با گفتن کلماتی نامفهوم، حریف خیالی را بین پاهایش زیر ضربات خود گرفت. چند ثانیه بعد دوباره صاف نشست و آرام شد. صورتش رو به پنجره بود و داشت آهسته میخندید.
حسابی تحت تآثیر قرار گرفته و به فکر فرو رفته بودم. هم دلم میسوخت و هم نگرانش بودم. راننده توی آینه ما را نگاه میکرد و سر تکان میداد. سرنشین جلویی بی تفاوت بود و فقط روبرو را نگاه میکرد. انگار که هیچکس غیر از خودش و راننده توی ماشین نیست. چند صد متر جلوتر باز هم این اتفاق تکرار شد. اما اینبار فقط با یک مشت گره کرده به سمت پشتی صندلی راننده و توی هوا ضربه میزد. بعد از چند لحظه دوباره آرام شد و خندید و با کلماتی گنگ و خفه و نامفهوم چیزهایی گفت.
به خودم جرأتی داده و آرام دستم را روی پای پیرمرد گذاشتم. سر در گوشش کرده و پرسیدم: چه چیزی آزارتان میدهد؟ و او بدون اینکه رویش را از پنجره به طرف من برگرداند فقط گفت: هیچ...
ادامه دادم: چیزی را که باعث آزارتان شده از همین پنجره دور بیندازید و آسوده شوید. و او بدون اینکه نگاهم کند گفت: باشه... و دیگر هیچ نشد و راحت بقیه مسیر را رفتیم تا اینکه من به مقصد رسیده و پیاده شدم.
.
.
سر همین جریان و با مرور گذشته کهنسالان دور و برم، بیشتر از قبل اطمینان پیدا کردم که انسانها آخر و عاقبت وبلاگ پیری کلمه خودشان را در جوانی و میانسالی میسازند. با نوع زندگی و طرز رفتار و تفکر و میزان سختگیری و نحوه قضاوتهایشان...
برچسب:
نویسنده: مبین مرادیان