امروز ظهر وقتی داشتم از عرض خیابانی رد میشدم، دیدم که دستی مردانه از پنجره ماشینی که کنار خیابان پارک کرده بود، مشتی کاغذ پاره را به خیابان ریخت. نور آفتاب طوری به شیشه جلویی ماشین میتابید که انعکاس آن نمیگذاشت چهره راننده را بخوبی ببینم.
بدون هیچ مکثی به کنار ماشین رفته و بدون اینکه به راننده نگاه کنم دولا شده و شروع کردم به جمع کردن کاغذ پارههایی که اکثرآ فیش بانکی بودند. از همانهایی که دستگاههای خودپرداز بعد از عملیات بانکی، چاپ کرده و بیرون میدهند.
راننده به حرف درآمد و گفت: آقا زحمت نکشید، خودم میخواستم جمع کنم و بریزم دور. که من هم در جواب گفتم: اگر میخواستی جمعش کنی، نمیریختی... و دیدم که مردی است تقریبآ هم سن خودم و غیر شهری. بعد دست کردم و بقیه فیشهای مچاله شده توی دستش را هم که هنوز بیرون نریخته بود گرفته و راه افتادم بطرف اولین سطل زباله شهرداری.
با چهرهای نادمانه، جملهای گفت که از کارم راضی شدم: کاری کردی که تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد.
اما من امیدوارم که تا آخر عمر رعایت کند...
برچسب:
نویسنده: مبین مرادیان