نزدیک به نیم قرن پیش در دبستانی تحصیل میکردم که عرصه و اعیانش قبل از اینکه مدرسه بشود خانه فرد معروفی بود که نیازی به ذکر نامش نمیبینم. در زمان تحصیل ما، این ملک یا خریداری شده و یا به اجاره مدرسه رفته بود. چند سالی هم هست که جزئی از میراث فرهنگی شده و من چند روز قبل با کمی پرس و جو یافتمش. اینکه میگویم یافتم، بخاطر طرح تغییر بافت فرسوده در چند سال گذشته است. اکثر کوچه های بافت قدیم آن دور و بر تخریب شده و برخی منازل از پسکوچه ها به بر خیابان افتاده اند و آدم برای یافتن مکانهایی که در خاطر داشته حسابی گیج میشود.
درب ورودی کوچک و چوبی بسته بود. دکمه زنگ اخبار را فشار دادم و چند ثانیه بعد مرد جوانی با لباس فرم در را برویم باز کرد. توضیح مختصری داده و گفتم که دلم میخواهد بعد از اینهمه سال دوباره مدرسه را ببینم. مودبانه عذر خواهی کرد و گفت که بنا در دست بازسازی است و بازدید ممنوع. وقتی اصرار و اشتیاق مرا دید راهنماییم کرد که میتوانم مجوزی کتبی از فلان سازمان بگیرم و بیایم. خوشبختانه نشانی سازمان مربوطه نزدیک و محل استقرارش در یک خانه قدیمی بازسازی شده بود. وارد که شدم موضوع را تیتر وار به نگهبان گفتم: آمده ام تا مجوز بازدید بگیرم.
طبق معمول از این اتاق به آن اتاق و از این مسئول به آن مسئول، تا اینکه گذارم به آقای کارشناسی هم سن خودم افتاد که اتفاقآ او هم چند سالی در آن مدرسه درس خوانده بود. با اینکه همکلاس نبودیم اما هر دو مشتاقانه شخمی در خاطرات مشترک زده و بعد از حدود نیم ساعت مجوز شفاهی صادر شد. خوشحالی مضاعفم آنجا بود که گفت از آن زمان چند عکس دارد و در اولین فرصت برایم ارسال خواهد کرد. موقع خروج شماره رد و بدل کردیم و تا دم در هم مشایعتم کرد.
دوباره به مدرسه برگشته و به نگهبان گفتم که زنگی به فلانی بزند. او هم بعد از تماس تلفنی با خوشرویی و عذر خواهی مجدد به درون راهم داد. با خم کردن سر به هشتی و دالان کوچکی وارد شدم. بخوبی میدانستم آنچه خواهم دید مقیاسی کوچک از آنچیزی خواهد بود که از کودکی بیادم مانده است. طول دالان کوتاه را با سری پایین پیمودم تا وقتی وارد حیاط میشوم سر را بالا آورده و محیط را یکجا و یکباره ببینم. در این بین و هنگام ورود به حیاط بی اختیار بسم اللهی گفتم.
نه، زیاد کوچک نشده بود. اندازه و ابعاد به نسبت زمان گذشته و حال، مقیاسی منطقی داشت. با تمام وجود مشغول تماشا و یادآوری خاطراتم شدم. اول از همه حیاط را خوب برانداز کردم. درختهای چنار حسابی تنومند شده و برگهای ریخته شده پاییزی، حوض بزرگ ولی کم عمق جلوی عمارت را پر کرده بود. هنوز لاشه اوراق شده الاکلنگها توی باغچه بود. کف آجری حیاط را سنگفرش کرده بودند و در گوشه و کنار هم مصالح ساختمانی جدید قرار داشت.
شروع کردم به بازدید از داخل ساختمان و نگهبان جوان هم در تمام مدت همراهیم میکرد. من جزء به جزء آنروزها را برایش شرح میدادم... اینجا دفتر مدرسه بود و میز مدیر این گوشه و مسلط به حیاط، عین برج مراقبت . میکروفون پایه دار بلندگوی مدرسه هم اینجا قرار داشت برای خواندن دعای صبحگاهی و یا تذکر مدیر به شاگردان بازیگوش هنگام زنگ تفریح. صفحه ای از روزنامه اطلاعات که عکس شاگردان ممتاز از جمله خود مرا چاپ کرده بود بعنوان یکی از افتخارات مدرسه درون قابی روی این طاقچه قرار داشت. تلفن سیاهرنگ زیمنس آلمانی هم روی این طاقچه. اینجا هم اتاق استراحت مدیر و ناظم و معلمان در زنگ تفریح، که گوشه ای از آن مفروش به فرشی دستباف و مخده های ترکی و قرینه کلاس پنجم بود که یکی از درهای هر کدام از اتاقها به دفتر مدرسه باز میشد. بابای مدرسه هم برایشان چایی و قلیان میاورد و هر از گاهی میوه ای فصلی و مختصر. اینجا آبخوری مدرسه بود، تاریک و نمور و اینجا هم محل سکونت بابای مدرسه با عهد و عیال و فرزندانش. یکی از پسرهایش همکلاسی من بود که زمان جنگ شهید شد. خدا بیامرزدش، دوست با معرفت و با صفتی بود...
و همینطور که تمام زوایا و اتاقها را سرکشی میکردم، یکریز تعریف کرده و عکس میگرفتم. نگهبان هم یواش یواش مشتاق آگاهی از اوضاع آن دوران شده و سئوالاتی مرتبط میپرسید که گاهآ با کمی مکث و یادآوری گذشته جوابش را میدادم. بعد از مدتی، با اینکه از بودن در آنجا سیر نمیشدم، اما نمیخواستم بیش از این هم مزاحم وقت نگهبان باشم. تشکری صمیمانه کردم و دوباره سرتاسر مدرسه را نگاهی عمیق کرده و خارج شدم. حالم خوب بود...

درب ورودی که آنزمان به عمد کوچک ساخته میشدند.

عمارت اصلی که طبقه بالا شامل دفتر مدرسه در وسط، و کلاس پنجم و اتاق استراحت معلمان در طرفین بود. طبقه پایین هم با طرح زیر زمین، اما همکف حیاط بود و شامل کارگاه و بعدها کلاس اول راهنمایی بود.

دفتر مدرسه با سقف و دیوارهایی سراسر آینه کاری.

کلاس پنجم... نمیدانم آنموقع این سالن با این سقف بلند چطور با یک چراغ علاءالدین گرم میشد و ما چطور در آن شرایط درس میخواندیم. از شومینه هیچکدام از اتاقها استفاده نمیشد.

ضلع شمالی حیاط ... به گمانم کلاس سوم را در این پنجدری خواندم.

سقف کلاس پنجم... اوایل که به این کلاس آمدیم، همیشه سر به هوا بودیم اما ترکه آلبالوی خیس خورده معلم سر به زیرمان میکرد.

زیر زمینی که در اصل همکف حیاط است و زیر دفتر مدرسه و کلاس پنجم. یک زمانی کارگاه نجاری و آهنگری درس حرفه و فن بود.

وقتی از مدرسه خارج میشدم، درب کوچه بینهایت حرف برای گفتن داشت...
.............
پ.ن..... اگر مطلب مرتبط دیگری بخاطرم آمد که قبلآ فراموش کرده یا اضافه کردنش به این پست خالی از لطف نباشد، در لابلای متن یا زیر همین سطور اضافه خواهم کرد.

محل زندگی بابای مدرسه و خانواده اش. یادم هست که یکبار پسرش را تنبیه و در زیر زمین خالی و تاریک همین اتاق برای چند ساعت حبس کرده بود. الآن همانطور که میبینید درب ورودی زیر زمین را تخته کوب کرده اند.

سقف کلاس سوم با تیرهای چوبی که آنزمان سالمتر از الآن بودند.

نمایی از ساختمان اصلی با حوض وسط و باغچه های طرفین.
برچسب:
نویسنده: مبین مرادیان