یه روز صبح برای انجام یکی دو کار فی سبیل اللهی برای دیگران، بدون ماشین از خونه زدم بیرون. ساعت ده بود که از امورات خلاص شده و قصد کردم برای دل خودم کمی قدم بزنم. راهی نسبتا طولانی رو خوش خوشان رفتم و در طول مسیر هم سعی کردم به چیزهایی که قبلا دقت نظری نداشتم بیشتر توجه کنم. مثلا اسم یه آژانس مسکن که هر چی زور به معلوماتم زدم نه معنیش رو فهمیدم و نه ریشه ای برای اون کلمه پیدا کردم. پس بی رودرواسی رفتم تو و بعد از حال و احوال، از صاحبش پرسیدم که این کلمه "ساباط" یعنی چه؟ توضیح داد که دالان رابط و سرپوشیده بین دو خونه رو ساباط میگن. و من از اینکه چیزی به محفوظاتم اضافه شد تشکری کرده و بیرون اومدم. کمی جلوتر، از یه تابلو ساز که تابلوهای ال ای دی میساخت مشخصات انواع تابلوها و قیمتشون رو پرسیدم. از اون تابلوهایی که با نور دانه های قرمز یا سبز، نوشته هایی رو بصورت متحرک و روان نمایش میدن. بعد از اون هم برای اینکه نسبت به برند و طرح و قیمت انواع موکت اطلاعاتم بروز بشه، از یه فروشگاه دکوراسیون منزل قیمتها رو گرفته و نمونه موکتها رو هم ورق زدم. همینطور رفتم و رفتم تا رسیدم به یه مجتمع تجاری شیک و پیک. تک و توک فروشگاهی باز کرده بودند و با اینکه ساعت ده و نیم بود ولی هنوز کلاس جمعیشون اجازه باز کردن بهشون نمیداد. اونایی هم که باز بودند هنوز مشغول نظافت اول صبحشون! بودن. چند دقیقه بین مغازه های بسته چرخیدم. کیفهای چرمی یه فروشگاه که اتفاقآ باز هم بود نظرمو جلب کرد. با عنایت به سابقه خودم، کمی مشتاقانه وراندازشون کردم. طراحی جالب و خاصی داشتن، اما حیف که دوختشون ماشینی بود. گذشتم و به قصد بیرون رفتن از مجتمع، دم در ورودی جلوی یه غرفه فروش زیور آلات ایستادم. با یه نگاه سریع تمام ویترینها رو اسکن کردم. توی ویترین پایینی چند تا سکه دیدم که بی اختیار روح و روانم شاد شد. به جوانک فروشنده که رویی سفید و ریشی نورسته و مشکی، همرنگ پیرهن آستین بلندش داشت گفتم که اگه سکه ها فروشی هستن بیاره تا ببینم، که آورد. بدون اینکه اظهار فضلی بکنم، ازش قیمتها رو پرسیدم. گفت که این سکه ها نقره هستند و به همین خاطر وزن کرده و به قیمت روز میفروشه. و اضافه کرد که دیگرون بخاطر قدمت سکه، چند ده هزار تومنی اضافه تر میگیرن. اما در اون صورت به نقره خمس تعلق میگیره و... ال و بل و جیمبل. بعد سکه رو وزن کرد و یه مشت عدد و رقم تو ماشین حساب زد و قیمتش رو گفت.
نمیدونم اون تو فروش سکه و کار با ماشین حساب ناشی بود، یا منو تو خرید سکه و شناخت اوزان اونس و گرم و مثقال ناشی فرض کرده بود. یه دو قرونی محمد علی شاهی رنگ و رو رفته دو مثقالی، با عیار نهصد رو بیست هزار تومن بیشتر از ارزش واقعیش گفت. تازه این بدون خمس بود...
برچسب:
نویسنده: مبین مرادیان