خرید بک لینک

اینهمه سال فکر میکردم که از ریاضیات بیزارم. اما وقتی در عین انزجار گاهآ دچار مسئلهای شده و بخوبی حلش میکردم، هیجانی خفیف وجودم رو فرا میگرفت. خیلی سعی کردم که بدانم چرا در طی این سالها هیچ پیوندی بین من و ریاضیات آنطور که باید شکل نگرفت. و بعد از کلی کنکاش و مرور در گذشته تحصیلی، ریشه این تنفر چهل و چند ساله را در هیبت دو معلم بیشعور و در دو سال متوالی دیدم.

اولی به زعم خودش با تیپ کلارک گیبلی، موهای روغن زده و سبیل نازک، اما همیشه با اخم و بی اعتنایی همفری بوگارتی، که همیشه از خودش هم طلبکار بود. کلاس درس را در جوی خوفناک اداره میکرد و فقط او بود که حق داشت حرف بزند و پای تخته مثل یک روبات آهنی مسئله بنویسد و حل کند. دریغ از یک فرصت برای سئوالی از سوی ما و جوابی دلسوزانه از سوی او.

دومی با هیکلی دهاتی و صدای همیشه بلند، فقط حامی دو نفر از همکلاسیها بود که کمی از بقیه زرنگتر بودند و غافل از بقیه بچهها. انگار که کلاس خصوصی دایر کرده یا در یک جشن عروسی و در میان مهمانان، یکی دو نفر همفکر و همزبان خودش را پیدا کرده و تمام وقت را به حرف زدن با آنها مشغول باشد. و نهایت فراموش کردن اصل جشن عروسی و رسالت معلمی.

بگذریم... اما حالا که فهمیدم مقصر ریاضیات نیست، مشتاقم بروم و از اول ریاضیات را بخوانم. نه اینکه الآن اصلا چیزی نمیدانم، نه. ولی دلم میخواهد دوباره از همان جایی که دو باضافه دو میشود چهار شروع کنم. بدون کلارگ کیبل و براد پیت و جرج کلونی، و فقط از روی کتاب. میدانم آن قدر بهره هوشی دارم که در مدتی کوتاه به جایی برسم که جبران اینهمه سال هجران بشود.

برچسب: ریاضیات, نویسنده: مبین مرادیان تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 4:42

صفحه بندی