خرید بک لینک

معقول نشسته بودم و چایی لیوانی بعد از صبحونه رو میخوردم و نگاهم از پنجره به حیاط بود و ذهنم مشغول افکار معمول روزانه. با اینکه ساعت نه و نیم بود اما سکوت عجیبی همه ساختمون رو فرا گرفته بود. فقط این وسط چند تا کفتر بالای بوم یه بق بقویی راه انداخته بودن که صداشون از توی دودکش شومینه و هود آشخونه تا توی سالن میرسید. انگاری که پشت مبل یا اجاق گاز قایم شدن.

یهو عهد و عیال در اومد که: آخی... بمیرم واسه کفترا، چه بیقراری میکنن. چند روز دیگه هم زمستون میاد و سردشون میشه و آب و دون پیدا نمیشه و...

نگاهی بهش کرده و گفتم: زن حسابی، چه بمیرمی؟ اونا حالشون از من و تو خیلی بهتره. سر موقع میپرن، سر موقع میشینن. تو یه سوراخی لونه کرده و با چند تا شاخ و برگ مبله میکنن. نه اجاره خونه میدن و نه فکر این هستن که سال دیگه صاحبخونه چقدر به ودیعه و اجاره اضافه میکنه. وقتش که برسه با یه جنس مخالف جفت میشن و یکی دو تا تخم میذارن بی غسل و حموم زایمون. چند صباحی هم جوجو ها رو آب و دون میدن و آخرش هم میپرونن. نه فکر جهاز هستن و نه سیسمونی. نه واسه شهریه مدرسه و پول سرویس دنبال وام بیست و چند درصدی هستن و نه هیچوقت نگران سربازی رفتن و اشتغال و هزینه ازدواج پسراشون. هیچوقت هم به فکر تکمیل سابقه بیمه و بازنشستگی نیستن، و نه عاقبت پیری و آلزایمر و نه هیچ چیز دیگه...

مگه نشنیدی که شاعر میفرماد:

خوش به حالت کبوتـر، هر جا بخـوای پر میکشی
تو هـوای پاک ده، نفس رو بهتــر میکشی
مالـک پهنه ی آسمون تویی، زائر بی زبون تـویی،خــاکی مهربون تویی

آرزوهات دم دستتن همه، لونه ی چوبی واست یه عالمه
حوض کوچیکو یه دریا میبینی، لونه تو قد یه دنیا میبینی
در تو تکرار نداره اثری، جفتتو همیشه زیبا میبینی
گریه هات زهر مصیبت نداره، قلب تو به غصه عادت نداره

.

و همینطور دل ما آدما رو سوز میده و هی میگه خوش به حالت الی آخر... پس بیزحمت بشین و بزار زندگیمون رو بکنیم.

برچسب: نویسنده: مبین مرادیان تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 4:42

صفحه بندی