خرید بک لینک

امروز (شما بخوانید دیروز) صبح قبل از ساعت نُه زدم بیرون که تا به بازار برسم همه باز کرده باشند. با تاکسی تا چهارراه پارامونت رفتم که بعد از حدود چهل سال، هنوز پارامونتش مینامند و بعد از آن تا ساعت یک نرم نرمک پیاده گشتم. اول از همه سری زدم به دکان رفیقی در چهارراه خیرات. روی یک صندلی در سایه درختی در پیاده رو نشسته و سرش توی موبایلش بود. سلام و علیکی کرده و روی صندلی بغل دستیش نشستم. پیاده رو شسته شده و هنوز مرطوب بود. سایه درختان گسترده و نسیم ملایمی میوزید. همچنان که حال و احوال میکردیم کف کفشهایم را توی مختصر آب تمیزی که جمع شده بود گذاشتم تا کمی خنک شود. بعد از چند دقیقه شخم زدن خاطرات، خداحافظی کرده و براه افتادم. کمی جلوتر در فرو رفتگی پیاده رو بساط یک پیرمرد واکسی را دیدم. دمپایی ها را پوشیده و کفشها را به او سپردم. وقتی کارش تمام شد، دولا شدن و بستن دوباره بند کفش کمی برایم سخت بود. راه افتادم بطرف خیابان داریوش که آنرا هم هنوز داریوش مینامند. بورس لوازم صوتی تصویری و موبایل و... اینجا هم در دکان رفیقی دیدار تازه کردیم و یک فنجان قهوه و خنده حسابی از خاطرات مضحک سالهای قبل. بعد از خداحافظی بطرف چهارراه زند رفتم برای دیدن بساط سکه فروشهای پیاده رو. یکیشان را که سالهاست میشناسم اما حداقل دو سال بود که ندیده بودمش، بعد از کمی بالا و پایین رفتن پیدا کردم. روی سکوی مغازه ای نشسته و بساطش را جلویش پهن کرده بود. سلام و علیک گرمی کرده و یک تکه از مقوایی را که رویش نشسته بود تعارفم کرد تا زیر نشیمن گذاشته و کنارش بنشینم که نشستم. شروع کردیم به حال و احوال در باب سکه ها و قیمتها و قدمتها. اینکه کدامش نایاب شده و کدام کمیاب. در این حین سیگاری هم تعارفم کرد که حسابی چسبید. احوال پیرمردی را پرسیدم که کارش خرید و فروش اسکناس بود. گفت که دو سال قبل پسر پیرمرد در تصادفی کشته شده و پیرمرد هم دچار آلزایمر شدید و خانه نشین. حسابی متأسف شدم، چرا که همان پیرمرد سالها قبل در حقم لطفها کرده بود. از سکه فروش هم خداحافظی کرده و راه افتادم بطرف میدان شهرداری و بعدش بازار وکیل. در پیاده روی خنک و سایه دار جلوی موزه پارس، دستفروشان تسبیح و انگشتر، کیپ هم روی سکوها نشسته بودند. کارگر شهرداری با آب پر فشاری مشغول شستشوی خیابان بود و خنکای صبح را دو چندان میکرد. از ورودی جلوی مسجد وکیل وارد بازار شدم. هنوز شلوغ نشده بود و میشد راحت راه رفت. اکثر صاحبان حجره ها از هر صنفی که بودند بفرما میزدند، از سر بازار کسادی و مردمداری. تابلو فرشی نفیس از دور مرا که در قید تجملات نیستم جذب کرد. بانویی سفید پوش نشسته بر اسبی سفید. بافتی برجسته و ابریشمی، شناسنامه دار و بسیار حرفه ای. و صد البته که نور پردازی صاحب حجره هم بی تأثیر نبود. حال و احوالی با جوان صاحب حجره و تعریفها و ذوقها از تابلو فرش و تشکری و خداحافظی. بازار وکیل جنوبی را با بوی ادویه ها و پارچه های رنگارنگ با تأنی طی کردم. با اینکه قبلآ بارها از این مناظر عکس گرفته بودم اما دوربین موبایلم بی وقفه کار میکرد. بتدریج مسافرین شهرهای جنوبی با لباسهای بومی شان پدیدار شدند و غرق تماشا و چانه زنی و خرید، و من غرق لذت از این چرخه پر هیاهو اما آرام زندگی. وارد سرای مشیر شدم و نیم ساعتی به تماشای ویترینها در جستجوی سکه ای که جذبم کند که نیافتم. میدانستم که سکه های نقره را به قیمت خون پدرشان میدهند اما سواد و اطلاعاتشان در مورد سکه های مسی و برنزی کم است و میشد چیزهای کمیاب و گرانقیمت را با قیمتی معمول خرید. در این بین هر از گاهی غبار ملایمی را که در فضا موج میزد و ناخواسته به حلق راه می یافت با جرعه هایی از بطری آب همراهم پایین میدادم. برگشتم و از خیابان بین دو بازار، وارد بازار وکیل شمالی شدم که علیرغم شمالی بودنش حسابی جنوبی بود با اجناسی بنجل تر و ارزانتر. مشتریهایش هم از قشر متناسب با همان بازار بودند. آخر این راسته به دروازه اصفهان راه دارد که زمانی خروجی شیراز بطرف اصفهان بوده. سه ساعتی بود که راه میرفتم و کمرم نیاز به استراحت داشت. از صاحب حجره ای اجازه گرفته و چند دقیقه روی چهار پایه خالی کنارش نشستم. دوباره که راه افتادم از دستفروشی که روی گاری و توی سینی لیمو ترشی شداب میفروخت کیلویی خریدم به قصد رونق بازارش. پولش را که دادم، پاکت را همانجا گذاشته و گفتم که نیم ساعت دیگر برمیگردم. نمیخواستم در ادامه گشت و گذار آرامم، پاکتی وبال باشد. کمی همان اطراف چرخیده و مسجدی را برای دو کار نشان کردم که دومیش عکاسی بود. کارم که تمام شد، از لیمو فروش امانتی را گرفته و مسیر رفته را برگشتم. جایتان خالی، در خیابان بین دو بازار از آبمیوه فروشان همان راسته میکسی از عرق شاطره و خاکشیر خریده و در کنار مُشتی توریست آلمانی نرم نرم با نینوش خوردم. خنک بود و معطر و گوارا که حسابی چسبید. بعدش روی نیمکتی سنگی نشسته و سیگاری گراندم که عیش تکمیل شود. سیگارم که تمام شد، بطرف تاکسیهایی که منتظر مسافر بودند رفتم و با یکیشان مسیر و نرخ کرایه با کولر روشن را طی کرده و سوار شدم. بطرف خانه که میرفتم مسیر طولانی را با راننده هم صحبت و همدرد شدم. نیمروز خوبی بود...

عکس اول چهارراه زند نبش خیابان سعدی - عکس دوم خیابان زند منصف بازار وکیل

و اینهم مسجد اهل سنت در آخر بازار وکیل شمالی، نزدیک دروازه اصفهان

برچسب: گذار, نویسنده: مبین مرادیان تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 15:54

صفحه بندی