جای شما خالی، حال و هوای شیراز اینروزها بهاریه. هم حالش هم هواش. یه حالی که بعد از سی و چند سال سکونت مداوم در شیراز، هنوز نتونستم درست و حسابی از پس وصفش بربیام. درختها جوانه زدن و نسیم ملایم و خنکی مدام در حال وزیدنه. هر از گاهی ابر میشه و نم نم بارونی، و یه جنب و جوش دلپذیر و خوشایند بین مردم. و اگه کمی از من جوونتر باشی، میشه با یه لا پیرهن تمام روز و کمی از شب رو سر کرد.
پیش از ظهر دیروز با تاکسی عازم جایی بودم. تقریبا اواسط راه و در ترافیک میدانی، از پشت شیشه بساط یه واکسی رو دیدم که سر کوچه بن بستی پهن کرده بود. به راننده گفتم که نگه داره و پیاده شدم. رفتم سراغش و پرسیدم: وقت داری یه واکس مشتی بزنی؟! در جوابم یه بفرما زد و اشاره ای به یه پیت حلبی کنار دیوار و یه جفت دمپایی که بشینم و کفشهام رو در بیارم.
بهش گفتم که فقط بخاطر بساطش از تاکسی پیاده شدم و دیگه اینکه واکسهای فوری بهم حال نمیده و مدتهاست هوس یه واکس کلاسیک کردم و خلاصه دلم یه حول حالنای اساسی میخواد. منظورم رو فهمید و با آداب تمام دست بکار شد و حدود ربع ساعت مشغول واکس زدن بود.
کارش که تمام شد، کفشها رو جلوی پام جفت کرد تا بپوشم. منم تشکری کرده و گفتم امر بفرما. با گفتن قابلی نداره و اصرار من، گفت با عیدی میشه پنج تومن! پرسیدم بدون عیدی چند میشه؟ گفت دو تومن. خندیدم و یه اسکناس پنج هزار تومنی بهش دادم که بوسید و روی پیشونی گذاشت.
کفشهام نرم و براق شده بودن و اون ربع ساعتی رو که روی حلبی کنار دیوار نشسته و به بساط و نحوه کارش خیره شده و باهاش گپ و گفت میکردم، انگار که یه فیلم دلچسب دو ساعته دیده باشم.
نمیدونم چه اکسیری در حال و هوای بهاری هست که همه چیز رو خوشایند میکنه. اصلا انگار تازه متولد شدی، یا اینکه رها شدی از تمام چیزهایی که مدتها جلوی این احساس خوشایند رو گرفته بودن. هر سال در این روزها آرزو میکنم که حداقل تا پایان فصل توی این حس و حال باقی بمونیم، بعدش رو خدا کریمه.
.
.
چند روز بیشتر به عید نمونده... از فرصت استفاده میکنم و به همه شما دوستان و عزیزان پیشاپیش نوروز رو تبریک میگم. طبق عادتم، اول سلامتی براتون آرزو میکنم و بعدش دل خوش. پول و پله و برکت مال، برمیگرده به تلاش و صداقت خودمون که اونم انشاالله ردیفه...