خرید بک لینک

کمی از ظهر گذشته بود که برگشتم خونه. از صبح نیم ساعت دنبال یه حوزه خلوت گشتم که گیرم نیومد. همه جا شلوغ بود. بخودم گفتم اول و آخر باید دو سه ساعتی توی صف بایستی، و این کمترین کاریه که باید انجام بدی. بالاخره تو یه مدرسه نزدیک خونه رفتم آخر صف. بیشتر تو سایه بودیم و کمی هم آفتاب. طبق عادتم و بر خلاف اکثر مردم ساکت بودم و به حرفهای اونا گوش میدادم. آدمای توی صف که همدیگه رو نمیشناختن، به طرز غریبی مهربون شده و با هم خوش و بش و شوخی میکردن. این وسط جوانکی مشغول مباحثه با مرد میانسالی بود که یواش یواش داشت به جدل لفظی کشیده میشد. دیگرون دخالت کرده و به جوانک حالی کردن که دیگه وقت بحث و جدل تموم شده و شما تا دیروز صبح حق داشتی نظرت رو علنی و تبلیغ کنی، و با همین کلام جوّ آرام شد.مسن ترها نشسته روی یک ردیف صندلی و ما جوانترها! سرپا. کمی بعد جام رو به نفر جلویی سپردم و رفتم یه گوشه حیاط و سیگاری گراندم و تمام که شد برگشتم توی صف. نرم نرمک جلو رفتیم تا وارد سالن شدیم. قبل از ردیف میزها و دستگاه ها و اپراتورها و مسئولین، چند تا صندلی بود. وقتش رسید که کمی بشینم. دختر جوانی بغل دستم نشست و بقیه دخترها سر نشستن روی تک صندلی باقیمونده با شلوغی خاص خودشون بهم تعارف میکردن که گفتم: نشستن زیر پنجاه سال اکیدآ ممنوع. دختر بغل دستیم حاضر جواب بود و بلافاصله گفت: من خوب موندم! که همگی خندیدیم. نوبت من که رسید انگشت زدم و برگه رو گرفتم و رأی رو نوشتم و داخل صندوق انداختم و دوباره اومدم تو حیاط و یه سلفی از خودم و صف گرفتم و زدم بیرون. دم در به جوانکی بسیجی و مسلح که از صبح ایستاده بود خسته نباشیدی گفتم و پرسیدم: بهت رسیدن یا نه؟ آبی، شربتی، چیزی؟ از سکوت و حالت صورتش معلوم بود که تشنه و گشنه است. راه افتادم طرف یه سوپری همون نزدیک. دو تا کیک و یه آبمیوه و یه آب معدنی گرفتم و برگشتم. یواشکی گذاشتم بغل دستش طوریکه اگه یه مسئول دید مواخذه اش نکنه. تشکر آرام و نجیبانه ای کرد. گفتم تا گرم نشده بزن و فقط دعا کن مملکت از بالا و پایین به راه راست بره. پیاده راه افتادم طرف خونه. یه سیگار دیگه حسابی میچسبید...

برچسب: انشاالله,میزان,رای,ملت,است, نویسنده: مبین مرادیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:37

صفحه بندی