خرید بک لینک

اولین برگ دفتر: پنجشنبه 25 تیر 1366

دیشب خوابگاه دانشگاه پیش سیروس (از رفقای دانشجوی آنزمان و پزشک حاذق امروز) بودم. امروز صبح اون رفت بیمارستان و من اومدم خونه. بین راه سری به بانک زدم که رسول (از دوستان دوران ابتدایی و کارمند بازنشسته بانک امروز) رو ببینم که نبودش. وقتی رسیدم خونه، نگین و بابا برای تحویل گرفتن منزل جدید نگین اینا رفته بودن. وقتی برگشتن ناهار خورده و چرتیدیم تا ساعت پنج. بعدش رفتیم منزل جدید جهت نظافت. ترتیب آشپزخونه و حمام و یکی از اتاقها رو دادیم. شام ساندویچ خورده و برگشتیم. کمی دور هم نشسته و بعدش خوابیدیم. قرار شد فردا دوباره واسه نظافت بریم.

جمعه 26 تیر 1366

صبح راهی خونه نگین اینا شدیم. تمام وقتمون صرف تخریب سنگر زیر زمینی حفر شده توی باغچه توسط مالک قبلی و شستن حیاط شد. برگشتیم خونه و ناهار آبگوشتی بود که هم چسبید و هم نچسبید بخاطر بحث با مامان که خستگی من و لجاجت اون باعث شد. عصر سیروس اومد و از خواب بیدارم کرد. اومده بود واسه بدرقه بابا به سفر حج. رفتیم مسجد شیخ علی خان و ساعت چهار و نیم عمه اینا هم اومدن. و حرکت مینی بوسها بطرف فرودگاه و برگشتن ما به خونه.

شنبه 27 تیر 1366

امروز صبح تو کارخونه حسین و اکبر (از همکاران آنزمان) عازم آموزش نظامی شدن واسه دوره اجباری 45 روزه سهمیه حضور کارمندان در جبهه. چون برق کارخونه قطع بود و هوا بشدت گرم، ساعت 2 من و رضا (یکی دیگه از همکاران) برگ خروجی گرفتیم و عازم خونه شدیم. تو کوچه نگین اینا رو دیدم که واسه ادامه نظافت به خونه جدیدشون میرفتن. سریع لباسامو عوض کردم و با هم رفتیم. چهار تا وانت نیسان خاک رو ریختیم توی سنگر تا پر شد. شب هم آقای فاطمی(شوهر خاله حاج آقای نگین بانو) با عهد و عیالشون اومدن و نیم ساعتی بودن و رفتن. ما هم برگشتیم خونه. مامان امروز کوپنهای سیروس رو گرفته بود.

شنبه 10 مرداد 1366

صبح به سرویس نرسیدم. با تاکسی رفتم میدون ولیعصر. اونجا یکی دوتا از همکارا رو دیدم که مثل من جا مونده بودن. شانسکی رییس حسابداری با پیکانش رسید و همه رو سوار کرد تا کارخونه که خبر حمله پلیس عربستان به حجاج رو شنیدیم (بابا هم اونجاست) و فردا هم تعطیل و راهپیماییه. عصر اومدم خونه و نگین اینا هم اومدن. رضا (برادر شوهر نگین) اومد و خبر داد که آقا (پدر بزرگ مادریم که قبلآ پستی در وصف آن مرحوم نوشتم) از تهران زنگ زده و شماره کاروان بابا رو خواسته که به تلویزیون زنگ بزنه و اطلاعاتی بگیره. شماره تلفن مستقیم 3211. همگی با هم به خونه بزرگه (خانه ای قجری مال اقوام که در پستی وصفش و عکسش را گذاشته ام) رفتیم و تلفنی با آقا تماس گرفته و شماره کاروان را دادیم. عین مخابرات تلفن کار میکرد و هر کی خبری داشت میگفت. ساعت 11 شب برگشتیم خونه.

یکشنبه 25 مرداد 1366

امروز تو کارخونه بودم که مامان زنگ زد و گفت که بابا قراره عصر از حج برگرده. ساعت 2 دولا دولا اومدم خونه. صبح اومدم قولنج اکبر رو بشکنم که خودم قولنج شدم. خلاصه همینطور منتظر بودیم تا همه جمع بشن که بریم فرودگاه که دیدیدم در کوچه واز شد و بابا اومد تو!!! کلی خوشحالی کردیم و گویا ساعت پرواز جلو افتاده بوده و صبح رسیدن شیراز. حسابی چروکیده و تکیده شده بود و بعد که نشست و تعریفها کرد از اون واقعه وحشتناک. سوغاتیها هم یه ضبط دو کاسته و آتاری و پارچه پیراهن و شلوار جین و ... همه بموقع و بجا. مأمور گمرک از اینکه فقط دو تا کیف دستی داشته تعجب کرده و پرسیده که فقط همین؟ تلویزیونی، یخچالی چیزی ندارین؟

................................

ممنون از نگین بانو که سوژه جدیدی رو باب کردند

ممکنه همینطور و با همین ژانر چند پست دیگه بنویسم. اگه عمری باقی باشه...

برچسب: چند,برگی,دفتر,ایام, نویسنده: مبین مرادیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:37

صفحه بندی