خرید بک لینک

ریز نقش است و هنگام کار، اگر حواست بهش باشد، تر است و فرز و چابک. و اگر نباشد کمی از زیر کار دررو. اسمش عبداله است. پسرکی افغان که نمیداند چند سالش است. از نظر ما الآن حدودآ چهارده ساله، اما ادراکش جبرآ بالاتر. چند سال قبل وقتی که قاچاقی به ایران میامده، بجهت جثه کوچکش، توی رکاب کامیون و زیر پای سرنشین جلو چمباتمه زده تا دیده نشود. سرنشین بیرحمی که در تمام راه پاهایش را روی بدن نحیف او گذاشته و مرتب تف آلوده به *ناسش را روی او می انداخته.

مثل بقیه همولایتی هایش، وقتی بسلامتی! وارد این مملکت شده، یکراست رفته فعلگی، نزد داییش که او هم کارگری است ریز نقش اما حدودا سی ساله. عبداله نماز میخواند و روزه اش را کامل میگیرد. نماز جمعه هم مستمر میرود. اما معلوم است که عبادتش بیشتر عادتی از سر اجبار و ترس است تا ایمان. تکلیفی مذهبی که در ولایتی سنتی به گردن نحیفش نهاده شده. این را از این جهت میگویم که در یکی از روزهای رمضان، وقتی در گوشه ای از حیاط خلوت مجتمع بیحال و نشسته بر زمین یافتیمش، حاضر نشد به اصرار ما جرعه ای آب بنوشد یا لقمه ای غذا بخورد. با چشمانی گرد شده از وحشت، از عاقبت روزه خواری میگفت.

اوایل حرف زدنش را کامل نمیفهمیدیم. از هر جمله اش فقط یکی دو کلمه مفهوم بود. مدتی طول کشید تا او خودش را با زبان ما وفق داد و البته کمی هم ما. لباس تمیزش ارزان ترین لباسی است که تا بحال دیده ام. به توصیه ما، شلوارش را هفته ای یکبار میشوید و پیراهنهایش را دو روزی یکبار. اما لباس کارش سواست و همیشه در کوله پشتی اش که بوی خاک و دود میدهد.

وقت آزادش را به نظافت مشاع مجتمع های مسکونی و فروشگاههای آشنا میپردازد تا کمکی باشد برای حواله هایی که مستمر برای خانواده اش میفرستد. پدرش چند سال قبل در یک درگیری محلی کشته شده. و پس از آن واقعه، او بعنوان اولاد ارشد، موظف شده به تأمین زندگی مادر و سه خواهر کوچکتر از خودش. و تنها راه انجام این وظیفه سنگین، مهاجرت به ایران...

گوشی موبایلش از نوع گوشیهای ارزان قیمتی است که چراغ قوه! هم دارد. اما جابجایش ترک خورده و رنگ دکمه هایش هم رفته. تمام مکالماتش خلاصه میشود به صحبتی مختصر و ماهانه با مادر و اینکه چقدر حواله کرده. هر از گاهی هم جواب دادن به تماسهای صاحب کارش. وقتی به موبایلش زنگ میزنی، آهنگ انتظارش نوای حزن انگیزی است با حال وهوای فراق مادر که بیش از دو سال است ندیده اش.

*سلطان غم، چشم و چراغم مادر... تنها گل گلزار باغم مادر... بعد از خدا، تنها امیدم مادر... من با دعایت روسفیدم مادر... مادر، پرستار دلم... ای روشنی بخش و چراغ منزلم...

بیشتر اوقات اضافه کاریش! در محل کار ماست. صاحب کارمان خیلی هوایش را دارد. غیر از دستمزد روزانه، برایش لباس و غذا هم تهیه میکند. خرید شارژ ایرانسل و پرداخت پول آرایشگاهش هم بجاست. وقتی قرار است عبداله به آرایشگاه برود، سفارش میکنیم تا پشت سرش را زیاد کوتاه نکند. چرا که چند جای سوختگی عمیق، ناشی از تنبیه سختگیرانه دوران کودکی بدجوری در پس سرش پیداست.

گاهی اوقات در محل کار خصوصیمان سفره ای پهن میکنیم. یا صبحانه و عصرانه دورهمی است و یا به ایامش افطاری. اولین بار که عبداله برایمان سبزی خرید، بلد نبود پاکش کند. با حوصله کنارش ایستادم و طریقه پاک کردن انواع سبزی را یادش دادم. تره را اینجور، شاهی و جعفری و نعناع و ریحان را اینجور، پیازچه و تربچه را هم اینجور. بعدش شستن با محلول آب و مایع ظرفشویی و کمی سرکه. و البته که قبلش باید دستان خودش را با آب و صابون خوب شسته باشد. یادش دادم که دو تکه اصطلاحا اسکاچ بخرد. آنکه لطیف است را برای شستن لیوان و استکان بکار گیرد، و دیگری که کمی زبر است را برای ظروف. ماهیتابه تفلن را هم فقط با اسفنج ساده و مایع.

مهندسش من هستم. هر وقت خرابکاری کرده و بلد نیست جمع و جورش کند آهسته به سراغم میاید. مثل وقتی که درب فشاری فلاسک چای را که هنگام شستن از دستش افتاده و قطعات پمپش از هم سوا شده بود با نگاهی ملتمس نزدم آورد. قطعات را که سر هم کرده و تحویلش دادم، لبخند و شادمانی اش زیبا و دیدنی بود.

لطفآ ادامه مطلب...

برچسب: عبد الهادي راجي المجالي,عبدالهادي بالخياط,عبدالهادي كناكري,عبد الهادي الصباغ,عبدالهادي القحطاني,عبدالهادي حسين,عبدالله موحد,عبدالله روا,عبدالله نوری,عبدالله اسکندری, نویسنده: مبین مرادیان تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 10:02

صفحه بندی